تبليغاتX
نور عشق
 

مناجات

اي همه هايو هوي من ليلي من                    اي نگارين يار من فرهاد من
اي که از لطفت همه مجنون شدند        عاقلان مردند ديوانگان ليلي شدند
ناصر
*********************************
ليلي ومجنون همه رفتند زين ديار            آنچه شيرين بود رندي فرهاد بود
رندان عالم سوز سوختندو ساختندقصرها        آنچه باقي ماند خاکستر فرهاد بود
ناصر
*********************************

باز مستي طاقتم را طاق کرد                         دفتر صبر مرا اوراق کرد
رهروان زين باده مستي ها کنند              خود پرستان حق پرستي ها کنند
هر که را اسرار حق آموختند                      مهر کردند و دهانش دوختند
سراينده ناشناس

 

|+| نوشته شده توسط ناصر در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 

 

قابل توجه اونايي که همسراشونو اذيت ميکنن دلشونو ميشکونن
بابا از خدا بترسين شايد از اولياي خدا باشن از کجا ميدونين
مرشد چلويي از اولياي خدا بعضي وقتها شبهارو تو کوچه سر ميکرد ميدونين چرا؟زنش تو خونه راش نمي داد .بابا مرشدي که به مردم خونه مي داد
غذا ميداد حالا تو کوچه؟ آره ديگه کار دنياست ديگه
پيرمرد صبح با اون کاسه مسي راهي چلوکبابيش ميشه کي ميدونه اون کيه. آستيناشو بالا ميزنه شروع به کباب زدن ميکنه از ميهموناش پذيرايي ميکنه
سر ظهر فقرا صف کشيدن  اون طرف مغازه جلوي دري که به راهرو مغازه باز ميشه  مرشدبهشون کباب ميده. تو دهنه بچه ها کباب ميزاره
پول دستي به فقرا ميده. اون بالا تو مغازه اطلاعيه نوشتن {وجه دستي داده ميشود حتي به شما
ميرزا احمد مرشد.معروف به مرشد چلويي يکي از اولياي خدا .....

 

بابا به قيافه نگاه نکنين. يارورو نگاه موبلند کرده .سبيلاشو چه بلنده. چه ميدونين اون کيه؟
پيرمرد با سبيلاي بلند حتما يه چرخي به سبيلاشم داده يه دلي داره .بگم دريا دروغ گفتم.بابا تو دنيا جا نداره يعني راش نمي دن .همش ميگه علي
آره:علي آن شيرخدا شاه عرب             الفتي داشته با اين دل شب
مرشد اديب يکي ديگر از اولياي خدا  که حقير هر چه کوشش کردم عکس و مطالب بيشتري از او نيافتم مگر در بعضي کتابها اون هم خيلي کم با عرض پوزش از شما
 

 


به فقيرا بي احترامي نکنين خداي نکرده .اگه پول نميدين محبت که ارزونه.بي مهري نکنين بهشون
پيرمرد در لباس فقر وگدايي به جهاني طعنه زد . دنيا رو به مسخره گرفت نگذاشت دنيا بازيش بده. دنيا رو بازي داد . بابا اي ول کارش خيلي درسته
آميرزا آنقدر بيچاره بودکه کسي حتي به چشم گدا نيز در او نظر نمي انداخت .شايدگداي محله هاي بالا شهر تهران حق فقرا رو از مايه دارا ميگرفت بهحشون
مي داد آخه [اگه يه کم اقتصاد خونده باشين  وقتي نقدينگي بالا ميره يعني دولت به مردم وام ميده يا خودش هزينه ميکنه تورم بالا ميره اوني که وام گرفته
سودشو ميکنه ضررشو به صورت گروني مردم فقير مي پردازن]
اين معني همون روايتي که ميگه:حق فقرا تو شکم ثروتمنداست
آره شايد آميرزا ماموره از بالا شهر گدايي کنه به پايين شهر بده  

 


بياييد خدا را براي خود نخواهيم خود را براي خدا بخواهيم
ليلي به مجنون گفت :گوش تو را مي گيرم و دور شهر مي چرخانمت مجنون گفت ::اگر تو ميکشي.پس برو تا برويم ليلي همانجا يک سيلي جانانه به گوش مجنون نواخت .
مجنون هم آنطرف صورتش را جلو آورد وگفت : جانم به فدايت يکي ديگر هم بزن که آن قبلي خيلي مزه داشت .مجنون چون خودش را وقف
ليلي کرده بود پس دردي هم احساس نمي کرد وبي آبرويي را نمي فهميد. تنها چيزي که ميديد ليلي بود و بس .پس اينجاست که صداقت در محبت
ظاهر ميشود
رفقا انسان. با محبت است که پيشرفت مي کند .محبت که باشد .سختيها.حرف هاومنم زدن ها .همه و همه کنار مي رودو جاي خود را به معشوق خواهد داد

 

 

نکته هاي ناب تامل برانگيز
لذت را از غذاي اغنيا بر داشته اند در نان خشک فقرا قرار داده اند
کسي را به مقام يقين راه مي دهند که ارزش فقر وقنا عزت وذلت تعريف وتکذيب برايش يکسان باشد
گريه براي امام حسين گناهاني که اثرش تا قيامت است را پاک مي کند
شک .خيال وموهومات را بوجود مي آوردوخيال ريشه در منيت داردوکسي که من من ميکند من پرست است نه خدا پرست

 

 

|+| نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 

 ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

حاج رسول دادخواه خیابانی معروف به رسول ترک....

* دهانش را گرفت زير شير آب و راه افتاد. به خيال خودش آن را آب مي‌کشيد تا نجس نباشد؛ و رفت مثل چند شب گذشته، مثل محرّم هر سال
مشهور بود به قُلدري و لااُبالي‌گري هيکل قوي و بااُبهتي داشت. هرجا مي‌رفت، آنجا را به هم مي‌ريخت. مأمورهاي کلانتري هم از او مي‌ترسيدند، چه رسد به مردم عادي.
به هیات عزاداری امام حسین میرود
مسئول هيأت مي‌خواهد تو بروي بيرون. از فردا شب هم حق نداري بيايي اين‌جا ... »
* مجلس ساکت شد. همه مي‌ترسيدند دعوا شود. اما او آرام
صدايش مي‌لرزيد. نمي‌دانست بگويد يا نه. شايد رسول معني حرف‌هايش را نمي‌فهميد. اما گفت: «ديشب خواب ديدم رفته‌ام صحراي کربلا. خيمه‌هاي امام حسين(ع) يک طرف بود و لشکر يزيد طرف ديگر. خواستم بروم سراغ خيمه‌هاي آقا. ديدم سگي نگهبان خيمه‌هاست. اجازه نمي‌داد غريبه‌ها نزديک شوند.
خواستم بروم جلو، نگذاشت. با سگ درگير شدم. يک‌دفعه ... متوجه شدم ...سر و صورت آن سگ ... رسول! تو پاسبان خيمه‌ها بودي!»
زانوهايش تا شد. «راست بگو، من! واقعاً من نگهبان خيمه‌هاي آقا بودم؟! خودشان مرا به سگي قبول کرده‌اند؟! ... »
ديگر شب نبود، ماه رمضان هم نبود، اما آن صبح باصفا، شب قدر رسول شد.حاج رسول دادخواه خیابانی معروف به رسول ترک در 5 اسفند 1284 دیده به جهان گشود
....
....


 

|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه یکم مهر 1387  |
 

داستان سنگ و شيشه 3
روزي تمام شيشه ها گرد هم آمدندو از تقرب خود به خدا در مقابل سنگها فخر فروشي مي کردندسنگها را به مباهله طلبيدندکه:بياييد
دعاي باران کنيم هر که دعايش مستجاب شد مقرب تر است سنگها که خود مي دانستند که در درون چه کردند به خود اجازه ندادند
که خود وارد مکان مقدس دعا شوندو شرمنده آفريدگار خويش بودندناگهان سنگ بزرگي رو به سنگها کرد و گفت:اي روسياهان عالم
نگران نباشيد سنگهاي خردو ريزو شکننده پيش خدا قدر و مقامي دارندآنهارا به اين مکان مي آوريم تا دعا کنندشيشه ها خنده کنان گفتند:
از کوزه همان تراود که در اوست
سنگها با ناراحتي سنگ ريزها را فرا خواندندو آنها امدند ابتدا شيشه ها شروع به دعا کردندبعد از اندکي آسمان تيره و تار شدخوشحالي
در وجود شيشه ها برق ميزداندکي گذشت باران نيامد بازهم گذشت خبري از باران نشد ديگر شيشه هاتحمل خود را از دست دادند
و نا اميد شدند سنگها که خود را پيش خدا خجل مي دانستندودر بيم واميد بودندشروع به دعاي باران کردند ناگهان باران باريد سنگها
خوشحال شدند که پيروز ميدان شدندولي شيشه ها که زود ناميد شدند غمگين برگشتند

|+| نوشته شده توسط ناصر در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 
 

دنیا .دنیادنیایالان دنیا 

|+| نوشته شده توسط ناصر در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 

در اهميت احسان به خلق همين بس که خداوند فرموده است:اگر من بشر بودم بيشترين کاري که انجام مي دادم همانا خدمت به ديگران بوده است پس رفقا بياييداز همين حالا تمرين کنيم
که به ديگران خدمت کنيم به هر وسيله اي که قادريم اين کار را بکنيم

|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 

در پاسخ به اينکه کل احمد کيه؟کربلايي احمد ميرزاحسينعلي تهراني مشهور به کل احمد شاگرد رجبعلي خياط ازعرفاي بي نام ونشان
حضرت حق ميباشد که ساکنه قم ومزار شريفش در شاه احمد قاسم شهر قم است براي آشنايي بيشتر با اين پير عارف حتما کتاب
رند عالم سوزاز انتشارات طوباي محبت را بخوانيد التماس دعا

|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 

داستان سنگ وشیشه  ۲


روزي از قضا سنگي به شيشه خورد صداي شيشه درآمد که اي واي اين چه خلقتيست چه رنجي است ميکشم با سنگ ريزه اي صدايم
بلند ميشود خدايا چه کنم کم طاقتم بار الها صبرم ده
صداي قهقهه سنگ ريزه بلند شد که اي شيشه چه کم طاقتي و زود رنج ولي صافي و زلال شکر خدا کن از پشت تو
واقعيت آشکار است که اين خصوصيت را هيچ کدام از اشيا ندارند اگر تيره وتار شوي با اندک آبي پاک ميشوي ولي من
اگر هزار هزار قطره بر من افتد سوراخ ميشوم ولي پاک نمي شوم شيشه که نکته بين بود گفت اي سنگ از سوراخ بوجود آمده
از وجودت واقعيت پشت ونهان تو آشکار تر از واقعيت پشت ونهان من است قدر وجودت را بدان وناشکري نکن

|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 

خداوندا به من توفيق بده که از خود ذره اي سخن نگويم تامبادا خلق را متوجه خود کرده باشم و از تو باز بدارم وبه من توفيق بده
که در همه حال ثناي تو را بر لب جاري کنم تا جمله موجودات مشتري درگاه تو شوند وگرد خدايي تو حلقه زنند

|+| نوشته شده توسط ناصر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 
داستان سنگ شیشه {برای سنگدلهای مهربان و دل شیشه ای های دوست داشتنی}
روزی سنگی از روی تکبر به شیشه گفت0 که ای شیشه تو از عشق بویی نبرده ای در تمام عمرت نه عاشق بوده ای نه معشوقی داشتی
اف بر زندگی توکه بی لذت وبی بهره بودو تمامش در فناسپری شد
شیشه از سخنان سنگ ناراحت شد و گفت ای سنگ عشق تو چیست معشوق تو کیست سنگ به سنگ سفیدی اشاره کرد وگفت معشوق من سنگ
سفیدی وزیبایی است که مثل مروارید میدرخشد نام ا و مرمر است نکند نامش را ببری که سخت براشفته میشوم
وعشق من دوست داشتن او و همدم بودن با اوست
شیشه که دیگر شیشه ها را مثل خود صاف و زلال میدید ومعشوقی از جنس خود پیدا نکرد که  نشان دهد گفت
من هزاران سنگ مانند تو دیده ام که معشوقشان رفت وعشق دیگر بر گزیدند اف بر عشقتان که پوچ وتهی است سنگ در جواب گفت ای شیشه معشوق خود را نشان بده
شیشه گفت معشوق من نهایت ندارد و زیباترین است فانی نمیشود سنگ کفت نشانش بده ناگهان سنگی از آسمان به روی شیشه افتاد و شیشه تکه تکه و خرد شد وبه
اطراف پراکننده شد تکه ای از شیشه پیش سنگ افتاد و ندا داد عشق یعنی خرد شدن درخود و پای روی خود گذاشتن{خودخواهی}برای معشوق وصدای خرد شدنم
یعنی ناله کردن از فراق یار و تا وقتی فراق وجود دارد عشق وجود دارد ووقتی فراق پایان یابد
عشق پایان می یابد و آنچه از عشق می ماند محبت و اثراتش است

تقدیم به تمام سنگدلان دوست داشتنی  و دل شیشه ای های مهربان

|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 

من به کسانی که در عشق شکست خورده توصیه میکنم کتاب رند عالم سوز این مرد بزرگ را بخوانند

|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 


حقیقت بندگی

کل احمد آقا در بيان يکي از تفاسير بندگي و سرسپردگي به فرامين الهي،  مي فرمودند:
« بندگي تنها، در بجاي آوردن نماز و روزه و احکام شرعي خلاصه نمي شود.
حقيقت بندگي که اين چيزها نيست. بندگي يعني، عبد در برابر مولايش هيچگونه اراده اي از خود نداشته باشد؛ و هر چه صاحبش اراده کند، بنده نيز همان را اطاعت کند.
بنده آن باشد که بند خويش نيست /   جز رضاي خواجه اش در پيش نيست
شخصي غلامي خريد.
بعد از آنکه به خانه رسيدند، از او پرسيد: چه مي خوري؟
غلام جواب داد: هر چه شما بدهيد. پرسيد چه مي پوشي؟
جواب داد: هر چه تو بپوشاني. پرسيد چه کاري انجام مي دهي؟
جواب داد: هر کار که شما واگذار کنيد.
 

|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 
کل احمد عاشق واقعی خدا رحمتش کند بیاید عشق را از او بیاموزیم
|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 

محبت امام حسین - ع

کل احمد آقا مي فرمودند:
« محبت امام حسين عليه السلام، باعث وسعت رزق مي شود.
مردم ايران نيز به واسطه محبتي که نسبت به سالار شهيدان دارند، در وسعت و نعمتت بسر مي برند.
هم چنين دست ولايت به انسان نمک مي دهد، لذا دوستان اهل بيت عليهم السلام، همه شيرين و دوست داشتني هستند؛ و از طرفي کشور ايران نيز متعلق به امام حسين عليه السلام است. بخاطر همين موضوع، ايران نمک خاصي دارد، که در هيچ کجاي عالم، اين شيريني و ملاحت به چشم نمي خورد.»


|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ناصر در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  |
 
 
بالا